تبليغاتX
عاشق پرواز

حقايقي در مورد خدا...

تا حالا شده بشينين يه گوشه و با خودتون خلوت کنين و ببينين ادم

  خوشبختي بودين يا نه؟خوش شانس بودين يا نه؟از زندگيتون راضي

 بودين يا نه؟اگر با ديد باز قضيه رو ببينين مطمئنا مواردي که ظاهرشون

  خوشايند بوده و باطنشون هم ،يادتون مياد.ولي چنددرصدتون،خداييش،

  به ماجراهاي به ظاهر بدي که سرتون اومده و بعدا باطن خوبش براتون

  رو شده فکر کردين؟و اون موقع که ظاهر بد براتون اتفاق افتاده ايا

  سپاسگذاري از پروردگار کردين؟؟!مطمئنا بيشترتون نه!!ايا يه ماجراي

  خوب و به قول معروف خير رو فقط بايد از ظاهر خوبش تشخيص

  داد؟؟من خودمم قبلا همينطوري بودم ولي زندگيم با خوندن يه کتاب

  تغيير کرد وبعد که جلساتي با يکي از استادهاي زندگي سازم داشتم

  اون باورها رو در من پروروند.اين کتاب نامش کيمياگر هست.شايد

  خيلي هاتون اسمش رو شنيده باشين.اثري واقعا جاودانه از پائولو

  کوئيلو.در مورد جواني که ميخواد به روياي شخصيش يا در اصل ارزوش

  و خوشبختيش دست پيدا کنه. و دست به سفر طولاني ميزنه.در

  سرتاسر کتاب به اين اصل که اگه کسي چيزي رو واقعا بخواد همه

  عوامل طبيعت دست به دست هم ميدن تا شخص به هدفش برسه.و

  هر حادثه،کاتاليزوري براي رسيدن هرچه سريعتر به هدفشه.در يکي از

  بخشهاي اين داستان،سانتياگو(قهرمان اصلي قصه  که با

 گوسفندانش  در راه رسيدن به هدفش بوده) گوسفندانش رو ازدست

  ميده(دزديده ميشن) ولي اين قضيه باعث ميشه که مسير زندگيش تو

  خطي بيفته که به هدفش برسه.پائولو کوئيلو چقد قشنگ اين قضيه رو

  به زبان ساده توضيح داده.من انقدر وقايع بد سرم اومده که اخرش

 شيرين بوده که نگو ونپرس! اين وقايع که معمولا به صورت جبر به سر

  ادمي مياد و انسان نميتونه اونارو کنترل کنه مهربان بودن خدا رو بيشتر

  اثبات ميکنه.وقتي ما از اختيارمون نمي تونيم براي رسيدن به هدف

 خوب استفاده کنيم تلنگر خدا(که به ظاهر و براي ظاهربين ها بد

 مزست!)مارو به جهت درستش هدايت ميکنه.بعضي وقتها ما با اصرار و

  التماس از خدا ميخوايم يه سري چيزا رو بهمون بده و اين اصرار و

 التماس مثل اصرار کودکي چند ساله ميمونه که شنا بلد نيست واز

 پدرش با گريه ميخواد که بذاره وارد دريا شه و از منع پدرش به شدت

 ناراحت ميشه و نميدونه پدرش مهربونترين کسشه و....مثال واضحتر از

  اونه که بخوام بيشتر توضيح بدم.اگر کار بدي نکنين،مطمئن باشيد که

  هر چيزي که از خدا بهتون ميرسه خوبه.اين رو با اطمينان بهتون میگم دوستای عزیزم

+ نوشته شده توسط هادی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 20:16 |

مثــل مــداد بــاش !

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

+ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 13:59 |

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

سلام

روز بارونیتون بخیر...

گفتم چون در اکثر شهرهای ایران این روزا با رندگی هست این شعر زیبا رو براتون بگذارم.

یادش بخیر قدیما این شعر رو تو کتاب می خوندیم

باز باران با ترانه...

البته اين شعر از اون نسخه اي كه در كتاب ادبيات ابتدايي داشتيم كاملتر است. اميدوارم لذت ببريد و قدر خودتون و خاطرات شيرين گذشته تون رو هم بدونيد...
 

بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."


شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی

+ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 8:13 |


همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

شعر از : زنده ياد فريدون مشيري
 

+ نوشته شده توسط هادی در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 9:17 |

خداوند بي نهايت است و لا مکان .اما به قدر فهم تو کوچک مي شود

به قدر نياز تو فرود مي ايد

به قدر ارزوي تو گسترده مي شود وبه قدر ايمان تو کار گشا مي شود.

 يتيمان را پدر مي شود و مادر

 محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

 نا اميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريکي ما ندگان را نور مي شود

پيران را عصا مي شود محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه کس را.....

به شرط اعتقاد . به شرط پاکي دل . به شرط طهارت روح. به شرط پرهيز از معامله با ابليس .

 بشوييد قلب هايتان را از هر احسا س نا روا

 ومغز هايتان را از هر انديشه خلاف

وزبان هايتان را از هر گفتار نا پاک

ودست هايتان را از هر الودگي در بازار

وبپرهيزيد از نا جوان مردي ها و ناراستي ها و نا مردي ها....

چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه اي و تکه اي نان مي نشيند

در دکان شما کفه هاي ترازوي تان را ميزان مي کند

ودر کوچه ها ي خلوت شب با شما اواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيدکه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

 

ملا صدرا

                                                                                                                                             

+ نوشته شده توسط هادی در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 0:58 |

حقايقي در مورد خدا...

تا حالا شده بشينين يه گوشه و با خودتون خلوت کنين و ببينين ادم

  خوشبختي بودين يا نه؟خوش شانس بودين يا نه؟از زندگيتون راضي

 بودين يا نه؟اگر با ديد باز قضيه رو ببينين مطمئنا مواردي که ظاهرشون

  خوشايند بوده و باطنشون هم ،يادتون مياد.ولي چنددرصدتون،خداييش،

  به ماجراهاي به ظاهر بدي که سرتون اومده و بعدا باطن خوبش براتون

  رو شده فکر کردين؟و اون موقع که ظاهر بد براتون اتفاق افتاده ايا

  سپاسگذاري از پروردگار کردين؟؟!مطمئنا بيشترتون نه!!ايا يه ماجراي

  خوب و به قول معروف خير رو فقط بايد از ظاهر خوبش تشخيص

  داد؟؟من خودمم قبلا همينطوري بودم ولي زندگيم با خوندن يه کتاب

  تغيير کرد وبعد که جلساتي با يکي از استادهاي زندگي سازم داشتم

  اون باورها رو در من پروروند.اين کتاب نامش کيمياگر هست.شايد

  خيلي هاتون اسمش رو شنيده باشين.اثري واقعا جاودانه از پائولو

  کوئيلو.در مورد جواني که ميخواد به روياي شخصيش يا در اصل ارزوش

  و خوشبختيش دست پيدا کنه. و دست به سفر طولاني ميزنه.در

  سرتاسر کتاب به اين اصل که اگه کسي چيزي رو واقعا بخواد همه

  عوامل طبيعت دست به دست هم ميدن تا شخص به هدفش برسه.و

  هر حادثه،کاتاليزوري براي رسيدن هرچه سريعتر به هدفشه.در يکي از

  بخشهاي اين داستان،سانتياگو(قهرمان اصلي قصه  که با

 گوسفندانش  در راه رسيدن به هدفش بوده) گوسفندانش رو ازدست

  ميده(دزديده ميشن) ولي اين قضيه باعث ميشه که مسير زندگيش تو

  خطي بيفته که به هدفش برسه.پائولو کوئيلو چقد قشنگ اين قضيه رو

  به زبان ساده توضيح داده.من انقدر وقايع بد سرم اومده که اخرش

 شيرين بوده که نگو ونپرس! اين وقايع که معمولا به صورت جبر به سر

  ادمي مياد و انسان نميتونه اونارو کنترل کنه مهربان بودن خدا رو بيشتر

  اثبات ميکنه.وقتي ما از اختيارمون نمي تونيم براي رسيدن به هدف

 خوب استفاده کنيم تلنگر خدا(که به ظاهر و براي ظاهربين ها بد

 مزست!)مارو به جهت درستش هدايت ميکنه.بعضي وقتها ما با اصرار و

  التماس از خدا ميخوايم يه سري چيزا رو بهمون بده و اين اصرار و

 التماس مثل اصرار کودکي چند ساله ميمونه که شنا بلد نيست واز

 پدرش با گريه ميخواد که بذاره وارد دريا شه و از منع پدرش به شدت

 ناراحت ميشه و نميدونه پدرش مهربونترين کسشه و....مثال واضحتر از

  اونه که بخوام بيشتر توضيح بدم.اگر کار بدي نکنين،مطمئن باشيد که

  هر چيزي که از خدا بهتون ميرسه خوبه.اين رو با اطمينان بهتون میگم دوستای عزیزم

+ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 9:57 |

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
زندگی، شـــوق وصال یار است.
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، كه چقدر شیـــرین است.
زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نور مهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت در سینه است.
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.

+ نوشته شده توسط هادی در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 9:49 |

عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي
دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند

عشق طوفاني و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را از زمين ميکند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد

عشق يک فريب بزرگ و قوي است
دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي،بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است
دوست داشتن در دريا شنا کردن

عشق بينايي را ميگيرد
دوست داشتن بينايي ميدهد

عشق خشن است و شديد و ناپايدار
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير

از عشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر

عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، که دوست را به دوست مي برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند

در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند"

عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد

دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است ، که از جنس اين عالم نيست

+ نوشته شده توسط هادی در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 9:38 |

گفتگو با خدا

خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم.
خدا گفت:پس مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد؟
خدا لبخند زد.
"وقت من ابدي است."
چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟
"چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟"
خدا پاسخ داد:
اينكه انها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.
اينكه سلامتشان را صرف بدست اوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند.
اينكه با نگراني نسبت به اينده زمان حال فراموششان مي شود.
انچنان كه ديگر نه در اينده زندگي مي كنند و نه در حال .
اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.
بعد پرسيدم ....
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد انها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد. اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم. وسالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التيام يابد.
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند كساني هستند كه انها را عميقا دوست دارند.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و انرا متفاوت ببينند.
ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران را ببخشند بكه خودشان هم بايد خود را ببخشند. و ياد بگيرند كه من اينجا هستم هميشه.


 

+ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 10:16 |
 

زیباترین گل

 

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتی سبز

 

 

 

+ نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 6:50 |


Powered By
BLOGFA.COM